وقت غروب، چشم ترش درد می کند

ذره به ذره بال و پرش درد می کند

کم کم که ماه می شکفد در برابرش

با رویت هلال، سرش درد می کند

بی اختیار وقت نگاهش به آب ها

قلبش به یاد گل پسرش درد می کند

باید که از بقیع به سوی منزلش رود

پر زحمت ست چون کمرش درد می کند

هر چند کنج خانه کسی نیست منتظر

این بیت حزن، بوم و برش درد می کند

تنها نه محض خاطر آن چار شیر نر

این خانه سال هاست، درش، درد می کند

اما هزار شکر که شب ها منور است

از نور خواهری که پرش درد می کند

هر شب می آید از پی دلداری زنی

با این که جسم محتضرش درد می کند

یک سال و نیم تلخ، شبیه دو ماه و نیم

با یاد کوچه ها جگرش درد می کند

 

 

 

ای گل گلزار اخلاص و یقین

بانوی کاخ شرف ام البنین

نام نو چون فاطمه، بُد فاطمه

قدر تو معلوم باشد بر همه

ای همه پاکان گواه پاکیت

عشق مات از شوکت افلاکیت

گوهر ارزندۀ صبر و یقین

همسر پاک امیر المؤمنین

اسوۀ ایمان و ایثار و ادب

مادر شیر شجاعان عرب

ای ارادتمند زهرا و رسول

ای امانتدار گل های بتول

تا قدم در خانۀ عصمت زدی

گل به فرق خویش از عزت زدی

روز اول با هزاران زیب و زین

خوانده ای خود را کنیز زینبین  

 

در وفا داری تو ای با وفا

می توان گفت از ره صدق و صفا

صبر در کانون تو تحصیل کرد

زینب از تو بارها تجلیل کرد

ای که گفتی همره اشک دو عین

چار فرزندم به قربان حسین

حق گواه بینش و دانائی ات

جان فدای اشک عاشورائی ات

عاقبت با آن همه قدر رفیع

جای بگرفتی به دامان بقیع

کاش روزی چون کبوترهای عشق

وا کنم از شوق جان پرهای عشق

پرزنم تا روضۀ پاک بقیع

سر نهم با گریه بر خاک بقیع

چون «وفائی» با دل و جانی حزین

گریم و گویم که یا ام البنین